آموزهٔ نسبت دادن دوگانه


Justification_620

وجد وصف ناپذیر

گفتگوی خودمان را در باب آموزهٔ پارساشمردگی ادامه می دهیم. سعی دارم در چند جلسۀ اول، یک نگاه کلی به این آموزه داشته باشیم و اساس این آموزه را بگوییم تا تصویری کلی از این موضوع در ذهن ما نقش پیدا کند،سپس باز خواهیم گشت تا این گفتگوها را عمیق تر پیش ببریم.

نمی دانم شما برداشت تان از این سری درس ها چیست و چقدر این مطالبی که با شما در میان گذاشتم، توانسته فهم عمیق تر و متنوع تری از انجیل به شما بدهد؛ اما امید من این است که متوجه اهمیت موضوع بشویم و در نهایت، هیجان درک ژرف تر انجیل در ما به وجود آید. من شخصا هر وقت، این آموزه را مطالعه می کنم، احساس وجد غیرقابل وصفی می کنم.

امروز توجه خودمان را به دو مطلب معطوف خواهیم کرد و همانطور که پیشتر هم گفتم، باز هم تکرار می کنم که به این مطالب در سطحی عمیق تر دوباره باز خواهیم گشت.
اول:

آموزۀ نسبت دادن

آموزۀ نسبت دادن (Imputation) یکی از آموزه هایی است که اکثر عزیزانی که در جلسات کتاب مقدس کلیسای ربانی شرکت کرده اند در موردش شنیده اند؛ اما حقیقت امر این است که متاسفانه در خصوص این آموزه، امروزه به ندرت از بالای منبر و یا در جلسات کتاب مقدسی چیزی می شنویم. شاید کمی، نام این آموزه و یا مفهومی که در ظاهر دارد، برای بسیاری ثقیل است و خوشآهنگ نیست؛ و این در حالی است که این آموزه، در خصوص اینکه چگونه یک شخص گناهکار به حضور خدا عادل محسوب می گردد، توضیح بسیار عالی و نیکویی است.

با هم به این مسأله نگاه کردیم که بُعدی از آموزۀ پارساشمردگی، در انتقال گناهانان ما به مسیح و پارسایی و نیکی مسیح به ما می باشد.

این آن انتقال حساب و یا آموزۀ نسبت دادنی است که ما را توانا می کند تا در حضور خدا بایستیم. خدا به جهت این انتقال وضعیت است که ما را در حضور خودش می پذیرد و عادل می بیند. از لحاظ قضایی در حضور خدا پذیرفته شده می شویم، اما این به آن معنا نیست که در زندگی روزمرۀ خود در چالش و تنش با دنیای گناهکار و نفس خود نخواهیم بود.

در این خصوص بیشتر صحبت خواهیم کرد ولی اجازه دهید که اول حضور این مفهوم را در عهد عتیق بررسی کنیم و سپس با هم ادامه خواهیم داد.

آموزۀ نسبت دادن در عهد عتیق

این واژه با این مفهوم در عهد عتیق هم دیده می شود؛ به عنوان مثال در لاویان 17: 4 آمده است:
و آن‌ را به‌ در خیمه‌ اجتماع‌ نیاورد، تا قربانی‌ برای‌ خداوند پیش‌ مسکن‌ خداوند بگذراند، بر آن‌ شخص‌ خون‌ محسوب‌ خواهد شد. او خون‌ ریخته‌ است‌ و آن‌ شخص‌ از قوم‌ خود منقطع‌ خواهد شد.(قدیم)

این واژه در عبری یِحاسب(به کسرۀ ی) است؛ که در عربی حَسَبَ می باشد و به فارسی همان حساب است و به حساب ریختن و محسوب کردن.

در این آیه، هر شخصی که قربانی ذبحی خودش را به جلوی در خیمه اجتماع نمی آورد، مجرم به حساب می آمد؛ به حساب او گناهی محسوب می شد. مسلما، این گناه به او تزریق نمی شد، بلکه قانونا و از لحاظ قضایی به عنوان کسی محسوب می شد که خون ریخته است.

این درست همان نگرشی است که برای خواندن پیدایش 15: 6 باید داشته باشیم. آیه ای که پیشتر هم خواندیم:

و (ابراهیم) به‌ خداوند ایمان‌ آورد، و او، این‌ را برای‌ وی‌ عدالت‌ محسوب‌ کرد.(قدیم)

این همان نگرشی است که پولس از این آیه در کتاب رومیان دارد؛ و این همان زمینه و بنیادی است که وی از آن استفاده می کند تا بگوید نجات همیشه محض فیض و به وسیلۀ ایمان بوده است(رومیان 4: 3، 9، 22 و غلاطیان 3: 6)

در پیدایش 31: 14- 15 می خوانیم:

14   راحیل‌ و لیه‌ در جواب‌ وی‌ گفتند: «آیا در خانۀ پدر ما، برای‌ ما بهره‌ یا میراثی‌ باقیست‌؟ 15   مگر نزد او چون‌ بیگانگان‌ محسوب‌ نیستیم‌، زیرا که‌ ما را فروخته‌ است‌ و نقد ما را تماماً خورده‌.(قدیم)

خُب، راحیل و لیه، بیگانه نبودند اما نزد پدرشان بیگانه محسوب می شدند. نسبت دادن و محسوب گشتن، طبیعت و ذات آنها را تغییر نداد، و هنوز هم از هر لحاظ دختر پدرشان بودند، اما رفتار پدرشان در برابر این دخترها، مانند رابطۀ پدری و فرزندی نبود.

یک مثال دیگر را با هم نگاه کنیم.

لاویان 25: 31

31   لیکن‌ خانه‌های‌ دهات‌ که‌ حصار گرد خود ندارد، با مزرعه‌های‌ آن‌ زمین‌ شمرده‌ شود. برای‌ آنها حق‌ انفکاک‌ هست‌ و در یوبیل‌ رها خواهد شد.(قدیم)

در ترجمۀ هزارۀنو، شیواتر بیان می کند:

اما خانه‌های روستاها که حصار گرد خود ندارند، جزو مزارع شمرده خواهند شد. آنها را می‌توان بازخرید کرد، و باید در سال یوبیل آزاد گردند.

این بخش در حقیقت به ما می گوید که خانه هایی که دیواری آنها را احاطه نکرده است باید به عنوان جزئی از مزارع حساب گردند؛ هرچند مزرعه نبودند اما از لحاظ قانونی باید به عنوان مزرع محسوب می شدند. این حساب شدن به این معنا نبود که مثلا باید با بولدوزر، خانه ها را با خاک یکسان می کردند تا حقیقتا زمین باز بشود، بله به خاطر مسائل قانونی به عنوان زمین باز به آنها نگاه می شد.

تمام این مثالهایی که خدمت تان گفتم، از واژۀ عبری chashab بهره گرفتند که در ترجمه یونانی عهد عتیق (سپتواجنت) به همان واژه ای ترجمه شده که پولس در رومیان 4 استفاده کرد. یعنی در       خصوصِ عدالت، به حساب ایماندار گذاشته شدن است.

پرسش اساسی

حالا پرسش این است: چرا این اهمیت دارد؟

پژوهشگران می دانند که پولس رسول هنگامی که از عهد عتیق نقل قول می کند، مرجع وی، ترجمۀ یونانی عهد عتیق است(سپتواجنت)، و واژه هایی هم که استفاده می کند عمیقا از این ترجمه تاثیر پذیرفته است.

امیدوار هستم این مفهوم برای شما آشکار شده باشد؛ مفهومی که اصلاحگران بر آن تاکید زیادی      کرده اند؛ چون در نهایت فهم این واژه ها، می تواند اناجیل مختلفی را تولید کند. آن چیزی که از این متون و مراجع دیگر کلام قابل دریافت است، مفهوم چیزی را به حساب کسی گذاشتن و با او موافقِ این نسبت دادن، رفتار کردن است.

توجه بیشتر

این نسبت دادن، و به حساب آوردن، تغییری در درون شخص و ماهیت فرد به وجود نمی آورد، بلکه رابطۀ او را با قانون تغییر می دهد؛ این بدان معناست، زمانی که شخص عادل محسوب می شود، وی ذاتا تغییر نمی کند، بلکه رابطۀ او با خدا، با شریعتی که با آن وضعیت شخص ارزیابی می گردد، تغییر می کند. او از جایگاه یک مجرم به جایگاه شخصی که با خدا در وضعیت نیکو و قابل قبول و پذیرش است ارتقا می یابد. عدالت و نیکی به حساب او ریخته می شود او عادل و پارسا به حساب می آید، بدون اینکه ذات یا درون او دگرگون گردد.

او عدالتی را دریافت می کند که ازآن وی نیست. عدالتی که از آن مسیح است.

نگاهی به یک واژه

پولس رسول در رسالۀ به فلیمون، در خصوص اُنِسیمُس Onésimos می گوید:

18   اگر خطایی به تو کرده، یا چیزی به تو بدهکار است، آن را به حساب من بگذار.(هزارۀ نو)

ترجمۀ قدیمی می گوید: آن را بر من محسوب دار.

واژه ای که در اینجا وی استفاده می کند، از همان واژه ای است که در رومیان 5: 13ellogeó استفاده شده است:

زیرا قبل از شریعت، گناه در جهان می‌بود، لکن گناه محسوب نمی‌شود در جایی که شریعت نیست.

این واژه با واژه ای که در رومیان 4 استفاده شده است، کلمۀ مبداء شان (Word Origin)مشترک است و مترادف و هم معنی هستند. در باب 4 آیات 4 و 11 اینگونه می گوید:

4   لکن برای کسی که عمل می‌کند، مزدش نه از راه فیض بلکه از راه طلب محسوب می‌شود.

11   و علامت ختنه را یافت تا مُهر باشد بر آن عدالت ایمانی که در نامختونی داشت، تا او همة نامختونان را که ایمان آورند پدر باشد تا عدالت برای ایشان هم محسوب شود؛(قدیم)

پولس در خصوص کسانی صحبت می کند که ذاتا نیکو نیستند، او در خصوص کسانی صحبت می کند که خداپرست نبودند اما خدا عدالت را به حساب ایشان می گذارد.

بنابراین، زمانی که عدالت به حساب ایماندار گذاشته می شود، او ذاتا عادل نمی گردد بلکه این وضعیت به حساب او گذاشته می شود و در نهایت رابطۀ او با خدا، با این انتقال وضعیت، تغییر می یابد. بنابراین از لحاظ قضایی، انتقال عدالت مسیح به حساب ایمانداران، آنها را نزد خدا عادل می کند؛ یعنی شخص ایماندار می تواند از فواید بخشش گناهان و وضعیت یک شخص نیکو و پارسا در حضور خدا بهره ببرد.

کار پدر و پسر

پدر آسمانی در رحمت خود، کار کامل و فداکارانۀ پسرش، عیسی مسیح را که برای نجات ما گناهکاران و طغیان گران کفایت می کند، کافی می داند. مسیح به جای ما گناه شد و همینطور در زندگی زمینی اش تا به موت صلیب مطیع گردید و آن مجازاتی را که متعلق به ما بود، خود به عهده گرفت و کار را به کمال رسانید.

چرا این مسأله این قدر اهمیت دارد؟

چون تنها عدالتی که یک مسیحی دارد، عدالت مسیح است. و اگر بگوییم (مانند کاتولیکها) که مسیحی با تغییری که در درون او اتفاق می افتد نزد خدا عادل می گردد (در قیاس با عادل محسوب شدن)، تمام معنای انجیل تغییر می یابد. تمرکز، از روی کاملیت و بی نقص بودن کار مسیح برای نجات ما و عدالت وی برای ما، به حفظ وضعیت شخص توسط خود شخص تغییر می کند. جلال نجات بین نجات دهنده و نجات یافته تقسیم می شود. چون آن موقع کار مسیح بر روی صلیب (از این دیدگاه) تنها فرصتی را ایجاد می کند تا شخص برای نجات خودش دست به کار شود.

این آموزه مهم است چون خدا، که وضعیت گناه آلود و وخامت سقوط ما را می داند، آگاه است که انسان نمی تواند خودش را نجات دهد و لازم است تا خود به طور کامل، این نجات را برای ما تهیه کند و خود از طریق کار عیسی مسیح، ما را عادل به حساب آورد.

پولس در فیلیپیان 3: 9 می فرماید:

9   و در وی یافت شوم نه با عدالتِ خود که از شریعت است، بلکه با آن که به‌وسیلة ایمان مسیح می‌شود، یعنی عدالتی که از خدا بر ایمان است.(قدیم)

پولس رسول معتقد بود که عدالتی که ما دریافت می کنیم، عادلتی بیگانه است که از بیرون به ما بخشیده می شود. عدالتی که از آن مسیح است. او با این ایده که می توان عدالت را بر اساس انجام شریعت به دست آورد مخالف بود. انسان با اطاعت از خدا نمی تواند عادل گردد، چون کسی قادر نیست این کار را بدون نقص انجام دهد؛ به همین خاطر است که این آموزه، برای گوش گناهکاری که برای نجات خود بر نفس خودش امیدی ندارد، خوش آهنگ است. برای شخص فروتنی که نجات را کاملا از خدا می داند، زیبا و پرشکوه است.

این صحبتی بود که مارتین لوتر و اصلاحگران در خصوص آن غیرت زیادی داشتند و آن را با صدای بلند اعلام می کردند؛ اما کلیسای زمان، کلیسای کاتولیک، چنان غرق در سیستم بسته خود و تفکرات منحرف خویش گشته بود که به هیچ وجه اجازه نمی داد چنین سخنانی مطرح شود و یا به گفتگو گذاشته شود.

معمولا کسانی که شخصیت های انقلابی هستند، افرادی که پیشرو هستند و حاضر هستند برای اعلام حقیقت، سنت شکنی کنند و خلاف جریان روز حرکت کنند، برای اینکه گوش های بستۀ جامعه ای که با آن صحبت می کنند، باز شود و صحبت هایشان را بشنوند، از ادبیات و زبانی سود می جویند که بیشتر توجه را به گفته هایشان جلب کند.

دوم:

تمثیل لوتری

یکی از گفته ها و مثال های معروف مارتین لوتر، برخواسته از روستاها و زمینهای کشاورزی آلمان است. مارتین لوتر از مثال های ساده روز استفاده می کرد تا این حقیقت زیبا و پرجلال را برای شنوندگانش با پررنگ ترین تشبیهات، در حد ممکن به تصویر بکشد؛ کشاورزان برای اینکه بتوانند زمین های حاصلخیزی داشته باشند، فضولات حیوانات خودشان را جمع می کردند و مانند تپه ای درست می کردند تا زمانی که وقت مناسب فرا برسد، آن را در زمین های خود پراکنده سازند؛ این تودۀ فضولات، صحنۀ کریهی را در زمین کشاورزی و یا مکانی که انباشته شده بود، شکل می داد. مسلما بو و صحنۀ زشت این تودۀ فضولات، برای کسی رغبت ایستادن در کنارش را ایجاد نمی کرد.

لوتر، برای اینکه بتواند تفاوت تقدیس و پارساشمردگی را به تصویر بکشد و آن را قابل فهم گرداند، وضعیت گناه آلود ما را به این تپۀ فضولات تشبیه کرد: صحنه ای زشت، مشمئز کننده، کریه و اهانت آوری که برای خدا هرگز دلپسند و دلپذیر نیست؛ همانطور که این صحنه، برای هیچ کس، حتی برای یک کشاورز هم، چیزی نیست که بخواهد در کنار آن لذت ببرد.

این وضعیت انسانی است که در گناه قرار دارد؛ چیزی در درون مان نیست که ما را قابل پذیرش در حضور خدای پاک مطلق گرداند. انسان در وضعیت گناه آلودش، مشمئز کننده و وحشتناک است. مثال زمینی که مارتین لوتر استفاده کرد، از طبیعت اطرافش گرفته شده بود؛ وی در تلاش بود در صداقت و در پررنگترین وضعیت ممکن، کراهت موقعیت گناه آلودمان را به تصویر بکشد.

مارتین لوتر ادامه می دهد و می گوید که پارساشمردگی، عادل شمردگی، مانند آن برف اول ماه زمستان است که می بارد و همه چیز را با سفیدی خودش می پوشاند؛ این برف مانند ملافه ای سفید، پارچه ای سفید، همه چیز را می پوشاند.

لوتر می گوید که این برف اولیه که همه چیز را یکدست و یکپارچه کرده است با برفهای بعدی فرق دارد، چون بعدها، کشاورزان برای اینکه بتوانند در زمین تردد کنند، مسیر راه خود را با بیل های شان تمییز می کنند، اما برف اولیه، برفی است که همه چیز را یک شکل، سفید و یکدست می کند. همه چیز سفید می گردد حتی آن تودۀ فضولات. آن صحنۀ مشمئز کننده و آزار دهنده، از جلوی چشمان ما می رود؛ به یکباره همه چیز سفید و تمیز به نظر می رسد.

فرق بین پارساشمردگی و تقدیس

او می گوید، این دقیقا فرق بین پارساشمردگی و تقدیس است؛ در پارساشمردگی، ما پارسایی و نیکی مطلق و بی لک مسیح را دریافت می کنیم؛ مثل اینکه پارچۀ سفیدی روی گناهان ما قرار می گیرد و این صحنۀ مشمئز کننده از دیدگان پدر مخفی می گردد.

آن تودۀ فضولات، هنوز هم تودۀ فضولات است و چیزی از ماهیت آن تغییر نکرده است؛ چیزی که تغییر کرده است، رابطۀ ما با استاندارد خداست؛ استانداردی که او برای ما تعیین کرده است.

اولین برف زمستانی، پارسایی و عدالت مسیح است، پارسایی بیگانه ای که از بیرون به ما بخشیده شده است؛ پارسایی شخص دیگری به حساب ما گذاشته می شود، و این ما را وارد وضعیتی می گرداند که دیگر برای خدا، اهانت آور نیستیم. هنوز از درون گناهکار هستیم، و این تغییر درونی، کار تقدیس است که ما را هر روز بیشتر شبیه مسیح می گرداند.

لطفا دقت کنید!

مارتین لوتر کار تازه کننده و نوسازندۀ روح القدس را رد نمی کرد؛ یعنی تقدیسی که در زمان تولد تازه در ما اتفاق می افتد؛ چون کلام خدا به ما تعلیم می دهد که قلب تازه ای دریافت می کنیم و تبدیل ما آغاز می گردد؛ بلکه قصد او این بود که این دو را از هم جدا کند و بگوید که تقدیس و پارساشمردگی از هم متفاوت هستند.

خیلی ها تحمل شنیدن چنین مثالی را ندارند، به همین خاطر بسیاری اوقات این قبیل حکایات و صحبت ها را از مخالفین می شنوید که می گویند: ببنید! لوتر، و کسانی که پیرو او هستند، و فهم و درک وی را پذیرفته اند، قبول ندارند که خدا ما را تغییر می دهد. این افراد باور دارند که می توانیم گناه کنیم و آزادیم تا فضله باقی بمانیم.

البته اعتراضات این گروه، هیچ اساسی ندارد و بررسی و تاویل آیات به ما نشان می دهد که خدا ما را بر اساس پارسایی مسیح است که می پذیرد اما علاوه بر متون کتاب مقدس که این آموزه ها را به ما تعلیم می دهد که به خودی خود، اعتراضات این مجموعه های مذهبی را پاسخگوست، باید از این اشخاص پرسید که این تودۀ فضولات، چگونه می تواند خدا را خشنود گرداند؟

تلقی نادرست مذهبیون

مذهب انسانی می گوید که وقتی که انسان نجات یافت، از درون، ذاتأ برای خدا قابل قبول می گردد. اگر بخواهیم در چارچوب مثال مارتین لوتر صحبت کنیم، این گروه می گویند که وقتی فضولات نجات پیدا می کنند، تبدیل به تپه ای طلا می گردند، تپه ای طلایی که خدا را خشنود می سازد، و تا زمانی که همین طلا باقی بماند، مورد قبول خدا خواهد بود.

مشکل اینجاست که یک چنین سیستم مذهبی، نمی تواند ساختار نجاتی را بپذیرد که انسان در آن جایی ندارد؛ طبیعت و بقای این نظام باوری، همکاری مداوم انسان را می طلبد. کلیسای کاتولیک می گوید که تودۀ فضولات، به وسیلۀ تعمید آب، به توده ای از طلا تبدیل می شود؛ ذات آن تغییر می یابد. هر چند این تودۀ طلا ممکن است در طی زندگی خود گناه کند. برخی گناهان، گناهان صغیر هستند که این وضعیت فیض را از بین نمی برند، هرچند مجازات های موقتی برای این گناهان وجود دارد، اما طلا همچنان طلا باقی می ماند. طلا همان طلاست، ممکن است که روی آن با فضله کثیف شود؛ این کثیفی کوچک، دلیل کافی برای رد طلای با ارزش نمی شود. بنابر تلقی ایشان، شخص باید از وسایل مختلفی بهره بگیرد تا این رجاسات را که جدی و درونی و ذاتی نیستند تمیز کند. به همین جهت، آموزۀ برزخ به وجود آمد؛ یعنی مکانی که شخص قرار است در آن تمیز شود، مکانی که پس از مرگ است اما پیش از ورود به حضور خدا شخص وارد آن می شود.

اما گناهان دیگری هم وجود دارد که به عقیدۀ این گروه، گناهان مهلک هستند؛ این سری گناهان، وضعیت پارسایی را ویران می کنند. این گناهان، تودۀ طلا را به یکباره تبدیل به تودۀ فضولات می گرداند. به گمان ایشان، برای اینکه فضولات به وضعیت تودۀ طلا بازگردد، لازم است که از وسایل دیگری بهره گرفت. باید به آیین توبه و طلب بخشایش متوسل شد. اما این طلا، دیگر طلای ناب سابق نیست و دائم باید برای ناب بودن خودش تلاش کند

از نتایج این تلقی نادرست

حالا یکی از مشکلات این سیستم این است که شخص هیچوقت نمی داند که چه زمانی از تودۀ طلا به تودۀ فضله تغییر یافته است؛ و این وضعیت نامعلوم نجات همچنان پرسشی است که شخص دیندار را آزار می دهد. اینجاست که سیستم خودساختۀ مذهبی انسان، ضعف خودش را آشکار می کند…. آیا این نجات کار خداست؟ آیا خدا در این نظام باور، کاملا و تماما نجات می بخشد و یا نجات او ناقص است. آیا انجیل کلیسای کاتولیک، نجاتی حتمی و واقعی را برای ما به ارمغان می آورد و یا یک سیستم مذهبی را به ما تحمیل می کند که شخص باید برای نجات خود مدام دست و پا بزند؟

امید و اعتماد یک مسیحی، زمانی که از این دنیا می رود، تنها نیکی و پارسایی مسیح است که با آن ما را پوشانده است. وقتی از بعضی از مسیحیان می پرسی که اگر امروز از دنیا رفتی، چرا باید خدا تو را بپذیرد؟ پاسخی که می شنوی این است که چون به کلیسا می روم، خدا را اطاعت می کنم، و غیره؛ اما به واقع ما، تنها چیزی که لازم داریم، عدالت مسیح است که ما را بپوشاند. تنها پاسخی که باید بدهیم این است که به خاطر مسیح وارد آسمان می شویم.

این پارسایی را محض فیض و به وسیلۀ ایمان دریافت می کنیم و نه چیز دیگری.

 

نویسنده: ادوین کشیش آبنوس

ویراستار: فرید یاسینی

فوریه ۲۰۱۵

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s